http://www.aftabedel.com
شوخ طبعم
چهار هزار تومان شارژ ایرانسل بفرست، ترکیب ایران را واست بفرستم. این کامنت را علیرضا در پست لیونل مسی نوشته که به قول خودش زیاد در صفحات مختلف جامعه مجازی تکرار شد.
علیرضا چند ساله هستی و چه می کنی؟
- 17 ساله و اهل مشهد هستم و دانش آموز سوم دبیرستان رشته انسانی.
قبلا هم در چنین حرکت های مجازی شرکت کرده بودی؟
- نه، من به والیبال علاقه دارم و نه به سیاست. من عاشق فوتبال هستم.
همین علاقمندی تو به فوتبال باعث شد که در این حمله به صفحه مسی شرکت کنی؟
- این کار اسمش حمله نیست. شماها شلوغش می کنید. ما به دید سرگرمی به آن نگاه می کنیم و می گذریم از کنارش. فقط می خاهیم به مسی و دیگران بفهمانیم که مردم ایران هوادار تیمشان هستند و فوتبال ایران را به آرژانتین و آقای مسی بشناسانیم.
فکر نمی کنی این کار باعث می شود آبروی جامعه فوتبال و هوادارانش برود، به جای اینکه باعث شناسایی فوتبال ایران بشود؟
- ای بابا، شما همه چیز را جدی می گیرید و هماهنگی ما را در این کار نادیده می گیرید. من اسم این کار را آبروریزی نمی گذارم و دیگر در موردش صحبت نمی کنم.

هماهنگی؟ در مورد این هماهنگی بیشتر توضیح می دهی؟
- منظورم این است که در مدت زمان کوتاه تواتنستیم کاری کنیم که همه به این کامنت بازی ما واکنش نشان بدهند. سایت های خبری هم حتی در موردش نوشتند.
تو اسم این کار را سرگرمی می گذاشتی. زیاد به اینترنت سر می زنی؟
- من کلا اینترنت را سرگرمی می بینم. هنوز محصلم و خیلی زمان زیادی صرف اینترنت نمی کنم. امروز هم دوستان به من خبر دادند؛ چون از شوخ طبیعی من خبر دارند از من خواستند در این برنامه جدید فیس بوکی شرکت کنم. من تلاش کردم در کامنت هایی که می گذارم ادب را رعایت کنم. اگر هم دیده باشید من در کامنت هایم فحاشی نمی کنم.
پس قبول داری که گروه زیادیف کامنت هایی پر از کلمات رکیک نوشتند؟
- من کاری به دیگران ندارم. نظر خودم را گذاشتم و کمی هم خندیدیم و دیگر حوصله پیگیری این برنامه را ندارم. سرگرمی یعنی همین. وقتی را بگذرانی و بروی دنبال زندگیت.
در مورد فیلترینگ فیس بوک چه نظری داری؟ فکر نمی کنی همین کارها باعث می شود که دولت مردد باشد تا فیس بوک را آزاد کند؟
- اصلا. فیلترینگ ربطی به این موضوع ندارد. آن یک بحث سیاسی است و نه سرگرمی. الان هم که این همه فیلترشکن، یکی بخواهد کاری را انجام دهد، می تواند و فیلتر کردن فیس بوک هم نمی تواند جلو آن را بگیرد.
از خانواده ات کسی هم عضو فیس بوک است؟ از تحصیلات پدر و مادرت می گویی؟
- من دو خواهر بزرگتر از خودم دارم که هر دو دانشجو هستند و هر دو عضو هم عضو فیس بوک ولی اصلا فعال نیستند و زیاد به فیس بوک سر نمی زنند. پدرم دبیر آموزش و پرورش است و مادرم خانه دار.
پروفایل جعلی
کری خواندن در فضای مجازی به خانم ها این فرصت را می دهد که آنها وارد گود شوند که متاسفانه آنها هم در توهین کردن و نوشتن کامنت و میزان حضورشان دست کمی از پسران ندارند. باران یکی از آنهاست که با ساخت یک پروفایل جعلی به سراغ صفحه فیس بوک مسی رفته و به معنای واقعی به مسی حمله کرده است.
فقط برای اینکه بتوانی به مسی فحش بدهی، پروفایل جعلی ساختی؟
- دقیقا. مسی را اصلا دوست ندارم. اصلا هم از این کار ناراحت نیستم.
اگر از کار خودت ناراضی نیستی، چرا با نام واقعی خودت کامنت نگذاشتی؟
- به دلایل شخصی. دانشجوی حقوق هستم و حوصله سوال های همکلاسی هایم را ندارم که چرا به مسی فحش دادم.
چرا از مسی متنفری؟
- چند سال پیش مسی در مصاحبه با یک گزارشگر ایرانی که فکر می کنم کامران نجف زاده بود، گفته که من ایران را نمی شناسم و ما با این کار به او ایران را شناساندیم.
فکر نمی کنی این توهین در جهان بازخورد خوبی نداشته باشد؟
- در جهان هر کسی دوست دارد هر طوری که می خواهد در مورد ایران فکر کند. ما هم جمع شدیم دور هم شوخی کردیم، کمی هم فحش دادیم و خندیدیم. هر کسی هر چه می خواهد بگوید و بنویسد، ما که لذت بردیم. مسی هم که فارسی بلد نیست و چه کسی هم حوصله دارد این همه کامنت را به فارسی ترجمه کند.
معمولا چند ساعت از وقت خود را در فیس بوک می گذرانی؟
- فیس بوک یعنی سرگرمی. با دوستانت حرف بزنی، دوستان جدید پیدا کنی. مطالب مورد علاقه خودت را بخوانی. یک جای کاملا شخصی هست و کسی هم نمی تواند به تو بگوید این کار را بکن یا این کار را نکن. تقریبا روزی سه یا چهار ساعت در فیس بوک هستم. تفریحی ندارم به جز این.
از اعضای خانواده ات کسی هم در شبکه های مجازی عضویت دارد؟
- هم برادرم و هم خواهر بزرگترم در فیس بوک عضو هستند ولی وارد این بازی ها نمی شوند. از آنها هم که خواستم بیایند و برای مسی چیزی بنویسند، توجهی نکردند. پدر و مادر من هر دو کارمند هستند و از اینکه من وقت زیادی را در فیس بوک یا اینترنت می گذرانم، راضی هیستند.
جوجه اردک زشت
این فقط صفحه فیس بوک لیونل مسی نبود که کاربران ایرانی آن را مورد حمله قرار دادند و صفحه خانم مجری مراسم قرعه کشی فرناندا لیما نیز از این حملات در امان نماند. جوجه اردک زشت ... یه چادر پیدا نمی شد تو اون خراب شده؟؟ فرید یکی از کاربران ایرانی بود که در این صفحه فعالیت چشمگیری داشت، البته بعضی از کامنت هایی هم بودند که همراه با فحاشی بود.
فرید در مورد تحصیلاتت به ما بگو و اینکه اهل کجایی؟
- 26 ساله هستم و اهل دزفول خوزستان. کارمند دولتم و مدرک تحصیلی ام هم فوق دیپلم ریاضی است.
چرا در کامنت های خودت از الفاظ رکیک استفاده می کنی؟
- این جزئی از فرهنگ ماست که در شوخی های دسته جمعی برای خنداندن هم از الفاظ رکیک استفاده کنیم و به هم فحش بدهیم، شما اینطوری نیستی؟
به نظرت آیا این دلیل قابل توجیهی برای انجام چنین کاری است؟
- به نظر من هست. یک شوخی دور همی همراه با خنده. حالا این وسط هم چهارتا فحش بدیم چه اتفاقی می افتد.
به صفحه مسی هم سر زدی یا فقط در همین صفحه کامنت گذاشتی؟
- به فوتبال علاقه ای ندارم. در حد خواندن چند کامنت نگاهی انداختم اما صفحه خانم مجری برایم جالب بود. رفتم و چندتا کامنت هم گذاشتم.
تو زیاد به فیس بوک سر می زنی؟
- نه، اصلا. شاید بعد از یک هفته به فیس بوک سر زدم. فیس بوک یک سرگرمی برای من است در حد گذراندن وقت یک یا دو ساعت. دوستان من در دنیای واقعی هستند و زیاد این دنیای مجازی را دوست ندارم.
این کارها باعث نمی شود دید جهان به مردم ایران عوض شود؟
- من موقعی که از کاری لذت ببرم به اینکه دیگران چه فکری می کنند، بها نمی دهم. به این راحتی هم قرار نیست فرهنگ ما زیر سوال برود.
فکر نمی کنی چنین کارهایی باعث می شود که فیلتر بودن فیس بوک همچنان ادامه داشته باشد؟
- اصلا، این می تواند بدترین دلیل برای فیلتر بودن فیس بوک باشد. فیلترینگ این سایت خیلی پیچیده هست که نه من می دانم دلیل آن را و نه پیگیری می کنم. وقت زیادی در اداره ام و ترجیح می دهم به خانه که برمی گردم، استراحت کنم.
پرفکت استپس
بازی کری خواندن برای لیونل مسی دو روز است که در صفحه او همچنان ادامه دارد. بازیکنان ثابتی دارد و یک عده هم تازه نفس وارد میدان شده اند اما بازی مثل روز اول گرم نیست چرا که نوشته ها تکراری شده اند. پاشا به قول خودش دو روز است که یک نفس دارد در دو میدان بازی می کند؛ هم لیونل مسی و هم فرناندا لیما. در یکی از کامنت هایش برای مسی نوشته: «قول می دم با پرفکت اِستپس قدت 170 میشه. بگم هاشم چند رنگشو بیاره؟»
پاشا دو روز است که به قول خودت یک کله داری کامنت می گذاری، از کارت برای ما بگو؟
- 23 ساله هستم و دیپلم هنرستان دارم و الان هم در یک کافی نت حوالی میدان امام حسینی (ع) کار می کنم.
کامنت های زیادی گذاشتی که اغلب همراه با توهین بود. چرا؟ فکر نمی کنی زیاده روی کردی در این کار؟
- شیرینی فوتبال به خواندن کری و کل کل هست. این چیزهایی هم که شما اسم آن را گذاشته اید توهین یا زیر سوال بردن فرهنگ ایرانی، همه و همه فقط یک ژست روشنفکرانه است. از بس دوست دارید با همه چیز مخالف باشید.
کری خواندن که نباید لزوما همراه با فحش یا توهین باشد؟
- مزه این کار به همین فحش دادنش هست نه اینکه مودب بنشینیم روبروی هم و بگوییم: آقا ما تیم شما را می بریم. باید دو یا سه تا فحش هم چاشنی کار کرد تا تاثیرش بیشتر شود. همین برنامه 90 را ندیدی، همه به هاشم بیک زاده و مسی تیکه می انداختند حالا چون تلویزیون بود مودب بودند.
در مورد مسی می گویی کری خواندن فوتبالی بود، در مورد نهوشتن کامنت های بی اخلاقی در صفحه مجری خانم چه دلیلی داری؟
- دیدم یکی از بچه ها در یکی از کامنت ها نوشت به صفحه این خانم مجری هم سر بزنید بد نیست. نگاهی انداختم و دیدم برای سرگرمی اینجا هم چند کامنت بنویسم که بازی جدی شد و ما هم در دو میدان بازی کردیم. باید بگویم انصافا هم بچه ها هم برای مسی و هم برای این خانم مجری سنگ تمام گذاشتند.
فقط برای سرگرمی برای مجری برنامه فحش نوشتی؟
- بله، به هر حال یکجورهایی هم حال همه را گرفت و نتوانستیم مراسم قرعه کشی را کامل ببینیم. حالا اگر به انگلیسی فحش داده بودیم باز یک تاثیری داشت. خانم که فارسی نمی داند، فقط نوشتیم و خودمان به نوشته های خودمان خندیدیم. از همه مهمتر کاری کردیم این خانم فرناندا لیما کلی هم معروف شد.
چند ساعت در روز در اینترنت وقت می گذرانی؟
- با توجه به شغلم تمام روز را. گاهی خسته می شوم از اینترنت و جذابیتش را برایم از دست می دهد. به همین فیس بوک گاهی پیش آمده دو روز سر نمی زنم اما همیشه لاز بحث های این مدلی استقبال می کنم. فیس بوک را دوست دارم. دوستان جدید پیدا کرده ام. سرگرم می شوم. با دوستانم حرف می زنم.
تو در برنامه های قبلی از این دست هم شرکت کردی مثل حمله به صفحه فیس بوک بازیکن تیم ملی والیبال ایتالیا؟
- بله، آنجا هم نقش پررنگی داشتم و تا از دلیلش نپرسیدی، بگویم از اینکه جوی ایجاد شد در مورد این آقا و نوع بازیش، ما را عصبانی کرد و خواستیم عصبانیت مان را خالی کنیم، همین.
از اعضای خانواده ات کسی هم عضو فیس بوک هست؟ در مورد این اتفاقات برای آنها هم تعریف می کنی؟
- من فرزند اولم و دو برادر دارم که هر دو دانش آموز هستند و کاری به اینترنت ندارند. پدرم کارمند است و مادرم خانه دار. پدر من یک استقلالی است و روی هاشم بیک زاده تعصب دارد و وقتی برایش تعریف کردم در فیس بوک چه خبر است، گفت: هر کاری دلتان می خواهد بکنید ولی آبروی این استقلالی را نبرید.
کابوس های مسی
کاربران فیس بوک علاوه بر کامنت گذاری در صفحه شخصی لیونل مسی، صفحاتی هم برای حمایت از هاشم بیک زاده باز کردند و در بین کامنتها هم صفحه خود را تبلیغ می کردند. یکی از این صفحات کابوس شب های مسی با هاشم پلنگ است. با مدیر این صفحه یک گپ کوتاهی زدیم.
خودت را برای خوانندگان ما معرفی کن و بگو چندس اله هستی و چه می کنی؟
- رضا هستم، 21 سال سن دارم و دانشجوی ادبیات عرب دانشگاه آزاد اسلامی واحد بابلسر.
چرا این صفحه را راه اندازی کردی؟
- زمانی که شنیدم کاربران فیس بوک به صفحه مسی هجوم بردند و کامنت های توهین آمیز برایش نوشتند، ناراحت شدم و با همکاری دوست عرفان این صفحه را ساختیم تا مسیر فحاشی ها عوض شود که تا حدی نیز موفق شدیم.
تو قبلا هم در برنامه هایی که کاربران ایرانی گروهی به صفحات حمله می کردند هم نقشی داشتی؟
- نه، برای بار اول است که در چنین فضایی نقش دارم و کلی هم ناراحت شدم که گروهی اینچنین به یک بازیکن بین المللی توهین کردند.
فیس بوک برای تو چه کاربردی دارد؟
- فیس بوک یعنی سرگرمی. چیزی غیر از این نیست. من با دوستانم حرف می زنم، به صفحات مختلف سر می زنم، عاشق طنزم، هر جا بحث طنزی باشد، شرکت می کنم و وقت می گذرانم.
وقت زیادی را در فیس بوک یا اینترنت صرف می کنی؟
- خیلی، به جز زمان هایی که در دانشگاه هستم یا خوابم، مابقی ساعات را در اینترنت می گذرانم. کار من با اینترنت است. من مدیر یک سایت موزیک هستم. اینترنت به جز سرگرمی، شغل من هم هست.
از دیگر اعضای خانواده ات کسی هم عضو فیس بوک هست؟ پدر و مادر تو با این موضوع که تو زیاد در اینترنت وقت می گذرانی، مشکلی ندارند؟
- من دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم که هر دو ازدواج کرده اند و کاری به این چیزها ندارند و درگیر خانواده هستند. پدرم فوق دیپلم و کارمند است و عصرها هم می رود مغازه و مادرم هم خانه دار. آنقدر در زندگی دغدغه دارند که به این چیزها فکر نمی کنند.
آبروریزی جلوی 51 میلیون نفر
همه کامنت های گذاشته شده اما با توهین همراه نبودند، بعضی طنز بودند و گروهی هم برای آنهایی که حمله کرده بودند ابراز تاسف کردند و گروهی نیز با زبان انگلیسی از مسی عذرخواهی کرده بودند. محمدجواد در یک کامنت انگلیسی، خود را هوادار مسی و بازیکنان و مردمان ایران را با فرهنگ معرفی و از مسی عذرخواهی کرده و تمام این اتفاقات را یک شوخی دانست.
در مورد خودت به خوانندگان حاشیه توضیح می دهی؟
- 20 ساله هستم از رامیان، تحصیلاتم فعلا دیپلم ریاضی و در حال حاضر هم دانشجوی رشته عمرانم.
چرا عضو فیس بوک شدی؟
- من به فیس بوک سر می زنم تا با دوستانی که از من دور هستند، حرف بزنم. به بعضی از صفحاتی که دوست دارم سر می زنم و درباره مطالبی که در مورد آن می دانم، نظر شخصی خودم را می نویسم و سعی می کنم در مورد مطالبی که نمی دانم، اظهارنظری نکنم.
تو برای اولین بار است که در چنین برنامه ای شرکت کرده ای؟
- بله، من برای اولین بار است که در چنین برنامه های گروهی آن هم از این مدل در فیس بوک شرکت می کنم و در صفحه مسی کامنت گذاشتم و خواهش کردم که دیگر دوستان بیشتر از این جهان سومی بودن خود را به رخ دیگران نکشند. ایران را جلوی 51 میلیون نفر خراب کردند.
چرا جهان سومی؟
- ما ایرانی ها فرهنگ و تمدن بی نظیری داریم ولی متاسفانه این کار دوستان بازتاب جهانی پیدا کردو از نظر من گذشته ما را زیر سوال برد. به نظر من این کار دامن می زند به چهره ای نامناسب از فرهنگ ایرانیان در جهان.
در خارج از فیس بوک چه نوع سرگرمی داری؟
- بیرون از فیس بوک هم سرگرمی من نشستن با دوستان و تبادل فکری است و گاهی هم اگر بشود کوهی می رویم و گاهی پیاده روی توی جنگل با توجه به طبیعتی که شهر ما دارد.
در خصوص فیلترینگ فیس بوک چه نظری داری؟ فکر نمی کنی همین اتفاقات باعث می شود فیلترینگ فیس بوک ادامه داشته باشد؟
- نه، به نظر من علت فیلتر کردن فیس بوک سرگرمی ما نیست، دلایل سیاسی دارد. اینکه فیس بوک را فیلتر کنند، الان هم شنیدم به دنبال رفع فیلتر فیس بوک هستند. البته شاید یکی از دلایلش نداشتن فرهنگ استفاده از فیس بوک است. الان هم که شده یکی از راه های اطلاع رسانی دولت و اعضای هیات دولت.
به فضای سیاسی جامعه اشاره کردی، خودت تا چه حد درگیر فعالیت های سیاسی هستی؟
- من همیشه سعی کرده ام یک میانه رو باشم در تمام کارها.
از اعضای خانواده ات کسی هم در فیس بوک عضویت دارد؟
- نه متاسفانه. پدر من فرهنگی و مادرم هم خانه دار ولی سطح تحصیلات هر دو دیپلم است اما خیلی اهل جامعه مجازی و اینترنت نیستند ولی با این وجود به علایق من احترام می گذارند.
یک پژوهشگر مردمشناس گفت: شب یلدا در میان مردم مازندران، بویژه آنهایی که در حاشیهی جنگل و کوه زندگی میکنند، شبی پرخاطره و مقدس است. آنها در این شب، دور هم جمع میشوند، غذاهای متنوع میپزند، رسوم مختلفی را اجرا میکنند و اعتقاد دارند که با صلهی رحم و احترام به والدین و بزرگترها، بخشی از خواستهشان برآورده میشود.
مراد علی نعمتی اظهار کرد: یکی از رسوم رایج در شب یلدا در مازندران این است که در یک یا چند روز قبل از شب یلدا، زنان مازندرانی با پوشش لباسهای محلی با هم برای تهیهی آرد برنج، گندم و کنجد به «دنگ سر» (محل آسیاب کردن) میروند. «دنگ سر» در گذشته مکانی بود که «دنگچی» در آنجا حضور داشت و کارش آسیاب کردن برنج، گندم، کنجد، ذرت و ارزن بود. «دنگ» هم چوبی به طول سه تا چهار متر است که زیر آن، 15 تا 20 میخ کاشتهاند و با نوک میخ، دانهها را خرد میکنند. این وسیله طوری تعبیه میشود که مانند الاکلنگ بالا و پایین شود و در نقطهی برخورد میخها با زمین، به اندازهی یک کاسهی آبگوشتخوری زمین را میکنند و برنج، کنجد، آرد و گندم را در آن میریزند و آسیاب میکنند.
او ادامه داد: اگر زنان مازندرانی شوهری داشته باشند که برای مراسم شب یلدا خرید نکرده باشد، هنگام آسیاب کردن این آردها این شعر را میخوانند: این دنگه سر/اون دنگه سر مَردی/مَردی نخریه خرجی/مه وَر مردی؛ یعنی کار من از اول تا آخر زندگیم (از این محله تا محلهی دیگر) تهیهی غذا شده است، ای شوهر چرا برایم خرید یلدا نکردی؟
نعمتی بیان کرد: زنان مازندرانی با آرد آسیابشده، غذای مخصوصی برای شب یلدا درست میکنند. به این شکل که آرد آسیابشده را با آب، کنجد، گردو و شکر مخلوط میکنند و بهصورت خمیر درمیآورند. این خوراکی به دو شکل تهیه میشود؛ ابتدا اینکه بهصورت خام خورده میشود که به آن «پیس گنده» میگویند و دیگر اینکه به خمیر، زردهی تخم مرغ اضافه و پخته میشود و به آن، «کنجی» یا «آغوزنون» میگویند.
وی توضیح داد: یکی دیگر ازخوراکیهای شب یلدا در مازندران «ولیک» است؛ ولیک میوهای محلی به اندازهی دانهی تسبیح شبیه به تمشک است و تخم دارد. یکی دیگر از میوههایی که در این شب خورده میشود «خرمنی» است؛ خرمنی میوهای وحشی شبیه خرمالو، ولی بسیار کوچکتر از آن است.
این پژوهشگر مردمشناس گفت: در مازندران در شب یلدا، هندوانه خورده میشود. قبل از بهوجود آمدن سردخانه، مازندرانیها برای نگه داشتن هندوانه از تابستان تا شب یلدا، برنامهی ویژهای داشتند. آنها در انباری یا پشت حیاط خانه، زمینی به عمق دو یا دوونیم متر حفر میکردند و در آن، کاه میریختند، سپس چند هندوانه در آنجا میگذاشتند و بعد دوباره روی آن کاه میریختند. تعدادی از هنداونههایی که در کاهها قرار میگرفتند سالم میماندند و در شب یلدا مصرف میشدند.
وی اظهار کرد: یکی دیگر از غذاهای لذیذ این شب «دشو» است؛ میزبان در یک کاسهی بزرگ مقداری دشو (شیرهی خرمالوی وحشی) میریزد و در کاسهی بزرگ دیگر، برف و آن را به مهمانان تعارف میکند. نحوهی صرف آن هم به این صورت است که مهمانان به ازای پنج قاشق برف باید دو قاشق هم «دشو» بردارند. این اعتقاد وجود دارد که خوردن برف و هندوانه آنها را از سرماخوردگی بیمه میکند.
او بیان کرد: از دیگر خوردنیهای این شب در مازندران میتوان به انار اشاره کرد؛ هفتهها قبل از شب یلدا، کسانی که باغهای درخت انار دارند، انارها را میچینند و در برنج یا گندم میخوابانند. انار مازندران پوست نازکی دارد. بنابراین ماندگاری کمتری دارد، ولی وقتی در گندم و برنج خوابانده میشود، تازه میماند. این میوه برای این شب نگهداری و در شب یلدا صرف میشود. یکی از محصولاتی که از مدتها قبل برای این شب تدارک دیده میشود آجیل است. به این ترتیب که دانههای کدو یا آفتابگردان برای شب یلدا نگهداری میشود.غذاهایی که مازندرانیها در شب یلدا میخورند نیز شامل آغوزخورشت (فسنجان)، ماهی شکمپر و انار تیمخرشت (تخم انار با غاز یا اردک بهصورت خورشت درمیآید) است.
مولف کتاب «اشک نیزهها» با بیان اینکه مازندرانیها در شب یلدا رسوم ویژهای دارند، دربارهی آنها توضیح داد: پدربزرگ یا بزرگتر خانواده با خواندن سورهای از قرآن و با سلام و صلوات به روح درگذشتگان، مراسم را آغاز میکند. مردم معتقدند که مردهها در این شب بیش از همیشه منتظرند که اعضای خانواده یادشان کنند. بعد از آن، اعضای خانواده حافظ میخوانند و فال میگیرند. در ادامهی این برنامه، پدربزرگ یا مادربزرگ از یکی از نوهها میخواهد که یک دوبیتی از مثنوی یا شعرهای محلی رایج در استان را بخواند. اگر نوه نخواند، وظیفه دارد که یکی از کارهای شب را مانند شستن ظرفها انجام دهد.
او ادامه داد: در روستای «گیله کلا» از توابع شهرستان قائمشهر، رسم جالبی وجود دارد، به این ترتیب که اگر دختر یا پسری، بختش خواب باشد در مراسمی، پدربزرگ یا مادربزرگ برایش دعا میکند که بختش باز شود. این دعا به این شکل خوانده میشود: خدایا چادر سفید به سر همهی دختران دم بخت بنداز، خدایا لباس دامادی بر سر عزیزان مردم که عزیزان ما هستند بپوشان. این اعتقاد وجود دارد که دعا برای مردم، دعای افراد برای خویشانشان را اجابت میکند. بعد از خوانده شدن این دعا، نوه باید اولین غذای آن شب را بخورد. وقتی نوه، اولین لقمهاش را خورد صدای هلهلهی خانواده بلند میشود.
نعمتی دربارهی دیگر رسمهای شب یلدا در مازندران، توضیح داد: معمولا در مزارع، درخت یا درختانی وجود دارند که میوه نمیدهند. برای بارور شدن این درختان، رسم ویژهای وجود دارد، به این ترتیب که صاحب باغ تبری به دوش میگیرد و به طرف درخت بیمیوه میرود. اعضای خانواده هم دور او جمع میشوند و میگویند کجا میروی؟ او میگوید «مه اناردار انارندنه خام ور بزنم» (یعنی درختم میوه نمیدهد میخواهم، بروم و آن را بزنم). او به سمت درخت میرود و بر درخت یکی دو ضربه میزند و بعد خانوادهاش به سوی او میروند و میگویند «تورو خدا نزن، به خاطر ما نزن، این درخت از سال بعد قول میدهد که میوه دهد» آنها اعتقاد دارند بهخاطر ضربه و شکاف ایجادشده در درخست سموم درخت خارج میشود و درخت از سال بعد میوه خواهد داد. بعد از این مراسم، اعضای خانواده میروند و غذای خود را صرف میکنند.
این پژوهشگر آیینها و باورهای مردم مازندران با بیان اینکه غالبا در شب یلدای استان مازندران، یک اتفاق در روند مراسم ازدواج یک زوج میافتد گفت: ممکن است پسرعمویی در این شب به دخترعموی خود دل ببندد یا اینکه در این شب که همه جمع هستند، پسری از دختری خواستگاری کند یا در صورتی که خواستگاری انجام شده باشد، در شب یلدا جواب خواستگاری گرفته شود. در گذشته، اگر شب یلدا در محرم، صفر و رمضان نبود عروسی هم در این شب برگزار میشد.
مولف کتاب «فرهنگ بازیهای بومی مازندران» اظهار کرد: در این شب، بازیهای متنوعی انجام میشود. از جملهی این بازیها میتوان به «بورده بورده»، «کی دونده دکا»، «عمو ته ره کی ورنه»، «شیرپلنگا»، «ناتلیکا» و «سوال تکی» و «دست و لینگ کشتی» اشاره کرد. همهی اعضای فامیل در این بازیها شرکت میکنند و بزرگان غالبا میداندار بازی هستند.
او دربارهی بازی «سوالتکی» توضیح داد: در بازی سوالتکی یک نفر انتخاب میشود که باید در اتاقی دراز بکشد. روی پیشانی او یک لیوان قرار میدهند و درون آن را پر از آب میکنند. کسی که در اتاق دراز کشیده است باید همانطور که لیوان روی پیشانیاش قرار دارد، از جایش بلند شود و بدون آنکه آب از آن بریزد حرکت کند. اگر آب بریزد فرد مجازات میشود و مثلا باید غذایش را به کسی بدهد و در طول شب کمتر تحویلش میگیرند. باختن او در این بازی نشاندهندهی بیعرضگی او است و ممکن است حتی بهخاطر همین موضوع، دختری که از او خواستگاری کرده به او پاسخ مثبت ندهد.
نعمتی دربارهی بازی «دست کشتی» یا مچ انداختن هم اظهار کرد: این بازی در شب یلدا، بین دو کودک یا بین دو بزرگسال انجام میشود، البته این کشتی نه از سر نزاع، بلکه برای سرگرمی انجام میشود، به این ترتیب که یک فرد باتجربه با بیان اینکه هر کسی مرد بازی است «یا علی» بگوید و نزد من بیاید، غرور ورزشی افراد را تحریک میکند و داوطلب هم نزد او میرود و دو زانو مینشیند و میگوید «رخصت در خدمتم» او پیش پای نفر اول حاضر میشود و میگویند «غلام همگان در خدمتگزاری حاضرم» و دست رفیقم را میبوسم و میفشارم. نفر اول هم دست در دست او میگذارد و روبوسی میکنند.
سپس حدود یک متر از یکدیگر فاصله میگیرند و «یا حق» میگویند. در این زمان یک نفر باتجربه بهعنوان داور به دو نفر بازیکن میگوید «مچ بزهکا» یا «دست کشتی» را انجام دهید، شروط بازی این است که حرمت یکدیگر را تا برنده شدن و تا آخر بازی نگه دارید و بازنده هم باید جای من را بگیرد، اگر قبول دارید، صلوات بفرستید. بعد از ذکر صلوات داوطلب بزرگتر نوک آرنج دست را به زمین یا اگر ایستاده باشد، روی شیای که از قبل آماده شده قرار میدهد، سپس دو نفر به حالت دست دادن، پنجه در پنجهی یکدیگر میگذراند و با تشکیل شدن زاویه، بازی شروع میشود و افراد تلاش میکنند تا پشت کف دست دیگری را به زمین برسانند.
او اضافه کرد: بعد از مشخص شدن برنده، داوطلب بعدی به بازی میآید و بازنده، داور میشود و اگر نفر برنده در بازی با نفر دوم ببازد، جای داور دوم را میگیرد. این بازی تا پاسی از شب ادامه مییابد. در بازی گروهی روش بازی چنین است که «سرگروهها» با هم رقابت می کنند و بعد «سرگروه» داور گروه بعدی میشود و این بازی آنقدر ادامه پیدا میکند تا یک گروه پیروز بازی شود. در این بازی تشویقکنندهها میخوانند: دست بیهل دست دله/ فشار هاده خله خله/اونتا گنه فشار هاده/ اینتا گنه فشار هاده /مردی دست کارهاده/پئیز نیه بهار هاده/ انده وره پلوش هاده/ تا وره دخسندی/ ونه دست دوندی/ برنده بازی بونی/ بازی سره راضی بونی/ هر کسی زور ندارنه/ بازوی پر ندارنه/مردی برو موچ بزنیم/ سری به هر کوچ بزنیم؛ به این معنی که «دست خود را در دست رقیب بگذار (پنجه به پنجه شو)/ خیلی خیلی فشار بده/ آن یکی میگوید فشار بده (تشویق همراهان)/ این یکی میگوید فشار بده/ یک کاری دست مرده بده/ اگر پاییز نشد فصل بهار بده/ آنقدر فشار بده / تا رقیب را خسته کنی و ببری بازار بفروشی / دستهای او را ببندی/ در این بازی برنده میشوی/ در این بازی راضی میشوی / هر کس که زور ندارد/ بازو و بستر قوی ندارد/ اگر مردی بیا با مچ دست مسابقه بدهیم/ و به هر قوم و قبیلهای سر بزنیم (کنایه از انتخاب کردن پهلوان در این بازی).
«لورنسی ونوم» در سال 1864 در شهر کوچکی در نزدیکی ایلینویز آمریکا به دنیا آمد. زمانی که او تنها چند ماه داشت، خانواده ونوم به واتسکا نقل مکان کردند، جایی که اتفاقات بسیار عجیبی گریبانگیر این خانواده و به خصوص دختر آنها شد. در تابستان 1877 یکی از بزرگترین اتفاقات این شهر به وقوع پیوست که بعدها «معمای واتسکا» نام گرفت، معمایی که هنوز هم پس از گذشت بیش از 100 سال، سر به مهر باقی مانده و کسی موفق نشده جوابی برای آن پیدا کند.
آغاز معمایی حل نشدنی
ماه جولای 1877 بود که کابوس های شبانه لورنسی آغاز شد و به دنبال آن، اتفاقات اسرارآمیزی برای او رخ داد. لورنسی یک روز درد عجیبی را در سرش احساس کرد اما بحلظاتی بعد از آنکه این موضوع را به مادرش اطلاع داد، ناگهان بیهوش شده و بر روی زمین افتاد.
بیهوشی او در حدود 5 ساعت طول کشید اما پس از به هوش آمدن گفت که کاملا خوب شده و هیچ دردی احساس نمی کند. اما نه لورنسی ونه خانواده اش خبر نداشتند که این تازه آغاز ماجرا بود. از فردای آن روز، بیهوشی های لورنسی تکرار شده و گاهی این بیهوشی ها تا 8 ساعت طول می کشیدند. پس از به هوش آمدن، او ادعا می کرد که توانسته با ارواح صحبت کند، او حتی ادعا کرده بود که برادری را که در سال 1874 از دست داده، دیده و توانسته با او صحبت کند.
این بیهوشی ها که قبلا هر چند ماه یک بار اتفاق می افتادند، کم کم دائمی شدند و گاهی چندین بار در یک روز این اتفاق رخ می داد. از همه عجیب تر این بود که دیگر او با صدای بلند در زمان بیهوشی صحبت می کرد و این موضوع، خانواده اش را به وحشت می انداخت.
طی این مکالمات، بارها صدای لورنسی تغییر کرده و حتی گاهی اوقات با زبان دیگری صحبت می کرد اما بیشتر اوقات از اینکه با چه کسی صحبت کرده است، چیزی به خاطر نمی آورد. این خبر به سرعت در شهر کوچک واتسکا پیچید و تیتر اول بیشتر روزنامه های محلی شد، هر روز عده زیادی از مردم برای دیدن کسی که ادعا می کرد می تواند با ارواح ارتباط برقرار کند به خانه آنها می آمدند. کسی که از همه بیشتر این اخبار را دنبال می کرد، مردی به نام آسا راف بود که دختر خود را به همین خاطر از دست داده بود.
در شرایطی که خانواده ونوم از این موضوع بسیار ناراحت بودند، برای آرامش بیشتر فرزندشان تصمیم گرفتند او را نزد چند روانپزشک ببرند و بعد از چندین جلسه، روانپزشکان اعلام کردند که بیماری دختر نوجوان بیماری روحی بوده و قرار شد تا لورنسی در آسایشگاه روانی بستری شود.
چیزی که باعث شده بود پزشکان این مشکل را یک بیماری بدانند و وجود ارواح در بدن لورنسی را رد کنند، این بود که پس از تحقیقات زیاد مشخص شد بیشتر کسانی که لورنسی از آنها نام می برد، اصلا وجود نداشته اند و احتمالا تخیلی بوده اند اما نکته تعجب برانگیز این بود که چند نفر از این آدم ها واقعی بودند که یکی از آنها «مری راف» نام داشت، دختری که سال ها قبل از همین بیماری رنج می برد.
ژانویه 1878 بود که خانواده ونوم همه چیز را برای انتقال لورنسی به آسایشگاه فراهم کردند اما قبل از بردن او، آسا راف به دیدن آنها آمد و مانع این کار شد. او ادعا می کرد که دختری به نام مری داشته و او نیز می توانسته با ارواح ارتباط برقرار کند. آسا گفت که دختر خود را طبق نظر پزشکان به آسایشگاه برده اما مدت کوتاهی پس از آن، دخترش جان خود را از دست داده است. او به خانواده ونوم پیشنهاد کرد که قبل از انتقال دخترشان، او را نزد پزشکی به نام «وینچستر استیونس» ببرند تا شاید او بتواند با کمک هیپنوتیزم، بیماری لورنسی را درمان کند.
مری راف که بود
«مری راف» دختر آسا راف بود که بعدازظهر پنجم جولای 1865 در یک آسایشگاه روانی جان خود را از دست داد. مری از همان کودکی ادعا می کرد که صداهای عجیبی در سرش می پیچد که او را ناراحت کرده و باعث سردرد و در نهایت غش کردن او می شود. او می گفت که صداها از او می خواهند کارهایی را انجام دهد که می داند درست نیستند.
مری در نهایت به وسیله ضرباتی که با یک تیغ بر بدن خود زده بود، از دنیا رفت. او دائم سعی داشت تا خون روی دست و صورت خود را پاک کند، در حالی که اصلا خونی وجود نداشت. او همچنین دائما سعی می کرد تا به خودش صدمه بزند و همین مسئله دلیل اصلی بردنش به آسایشگاه بود. مردم شهر مری را نفرین شده می دانستند و به همین خاطر همیشه خانواده او را آزار می دادند. در زمان مرگ مری، لورنسی تقریبا یکساله بود. در آن زمان هیچ کس فکر نمی کرد که این دو دختر، سرگذشت مشابهی داشته باشند و معمایی بسازند که هرگز جوابی برای آن پیدا نشود.
زندگی با خانواده جدید
پس از معاینات فراوان، دکتر استیونس ادعا کرد که روح مری راف تاثیر بسیار زیادی روی لورنسی دارد تا جایی که بیشتر اوقات، او خود را مری می داند نه لورنسی. در جلساتی که لورنسی برای معاینه نزد استیونس می رفت نیز بارها و بارها دچار حمله شده بود.
دکتر استیونس ادعا می کرد که لورنسی پس از هیپنوتیزم شدن، گاهی خود را پیرزنی به نام «کاترین هوگان» معرفی کرده و گاهی می گوید من «ویلی کانینگ» هستم. همچنین او نام کسانی را می گوید که هرگز آنها را ندیده و نمی شناسد و مکان هایی را توصیف می کند که هیچ گاه به آنجا نرفته است، پس از تحقیقات بسیار دکتر استیونس مشخص شد که تعدادی از کسانی که لورنسی نام برده است مدت ها قبل از دنیا رفته اند اما در این میان تنها کسی که لورنسی ادعا می کرد بیش از همه با او ارتباط دارد، مری راف بود که شرایطی مشابه لورنسی داشت.
در نهایت یک روز لورنسی خود را مری معرفی کرد و از آن روز گفت که قصد ترک کردن ونوم ها را داردو می خواهد با خانواده اصلی خود یعنی راف ها زندگی کند، پس از آن، لورنسی به مدت 15 هفته ادعا می کرد که مری راف است و نکته عجیب و باورنکردنی این بود که او حتی خانواده، اقوام و دوستان مری را به خوبی می شناخت، در حالی که قبل از آن خانواده ونوم هیچ آشنایی با خانواده راف نداشته و آنها را نمی شناختند.
علاوه بر این، لورنسی ادعا می کرد که دیگر خانواده ونوم را نمی شناسد و برای زندگی به خانه راف ها رفت. او تمام قسمت های خانه را می شناخت و از همه عجیب تر اینکه می توانست خاطرات کودکی مری را نیز به خاطر بیاورد.
زمانی که لورنسی به خانه راف رفت، دو زن به نام «ما» و «مینروا» را دید. او مینروا را نروی صدا زد، در حالی که هیچ کس پس از مرگ مری،او را به این نام صدا نزده بود. او ماه ها در کنار خانواده جدید خود زندگی کرد و به نظر می رسید که خانواده واقعی خود را فراموش کرده است، علاوه بر آن، حملات عصبی لورنسی به پایان رسیده بود.
در اوایل ماه می 1878 بود که لورنسی به خانواده راف گفت زمان رفتن فرا رسیده و باید آنها را ترک کند. او به خاطر ترک خانواده راف بسیار ناراحت و غمگین بود و سعی می کرد روزهای آخر را بیشتر در کنار آنها بماند.
بالاخره در 21 می، لورنسی خانه خانواده راف را ترک کرده و به خانه خودشان بازگشت. پس از آن او هیچ نشانه ای از بیماری روحی و حملات عصبی نداشت و حتی نمی توانست به درستی به خاطر بیاورد که در این مدت چه اتفاقی برای او رخ داده است. اما جالب تر از همه این بود که با اینکه لورنسی هیچ چیزی از دورانی که خود را مری راف می دانست به خاطر نمی آورد، هرگز خانواده راف را فراموش نکرده و تا آخر عمر ارتباط با آنها را قطع نکرد. لورنسی همیشه می گفت نسبت به این خانواده احساس خوب و نزدیکی دارد، درست مانند حسش نسبت به خانواده واقعی خود، حسی که قادر به توضیح آن نیست.
ناراحتی مردم و ادعای پزشکان
از آنجا که مردم واتسکا به اینکه روح فرد مرده بتواند توسط فردی زنده، با اطرافیان ارتباط برقرار کند، اعتقادی نداشتند این موضوع سر و صدای زیادی در شهر به پا کرده و عده زیادی از خانواده ونوم و راف خواستند تا شهر را ترک کرده و آرامش را به شهر بازگردانند.
علاوه بر آنها پزشکان دیگری که در درمان لورنسی ناموفق بودند، تحقیقات بسیاری درباره دکتر استیونس انجام داده و ادعا کردند که او با کمک هیپنوتیزم توانسته لورنسی را قانع کند که او مری است. آنها مدعی بودند چون استیونس سال ها بود که مری را می شناخت، خاطرات او را با همین روش به لورنسی گفته و به این خاطر است که لورنسی می تواند تمام گذشته مری را به یاد بیاورد. آنها معتقد بودند که لورنسی و مری هر دو از اختلالات چند شخصیتی رنج می برده اند و هیچ روحی در کار نبوده است.
زندگی عادی لورنسی
8 سال بعد از این ماجرا لورنسی با کشاورزی به نام جورج بینینگ ازدواج کرده و دو سال بعد به کانزاس نقل مکان کردند. در آنجا، آنها مزرعه ای خریداری کرده و صاحب 11 فرزند شدند. او در اواخر سال 1940 از دنیا رفت، در حالی که دیگر هرگز دچار حملات عصبی نشد.
در تمام این سال ها، لورنسی از طریق نامه با خانواده راف در ارتباط بوده و گاهی برای دیدن آنها به واتسکا می رفت. خانواده ونوم نیز تا زمان مرگ پدر لورنسی در واتسکا زندگی می کردند، پس از آن، مادر لورنسی نیز به کانزاس آمد و بقیه عمرش را با دخترش گذراند.
دکتر استیونس نیز ادعای هیپنوتیزم کردن لورنسی را رد کرده و تمام مشاهدات خود را در عض مدتی که لورنسی را درمان می کرد در کتابی به نام معمای حل نشدنی واتسکا به چاپ رساند. او نیز در سال 1886 از دنیا رفت.
عروس جوان به سلول خصوصی ملاقات با شوهرش در زندان پا گذاشت و به قتل رسید.مرد جنایتکار که با قتل برادر و پسرعمویش پشت میلههای زندان ساری گرفتار بود یک روز پیش از جلسه محاکمه دست به سومین جنایت فامیلی زد.
در قویترین فرضیه به نظر میرسد «سهیل» چون میدانست فاصله کمی با مجازات قصاص دارد همسرش را کشته تا با از سرگیری تحقیقات پلیسی و قضایی زمان بیشتری زنده بماند.
قتل در بازار
سهیل 26 ساله در جریان درگیری خونینی در بازارروز ساری، برادر 30 ساله و پسرعموی 29 ساله اش را که ترهبار فروشی داشتند به قتل رساند.
ساعت 5/8 شب چهارشنبه 28 فروردین ماه سال جاری بود که غرفه داران و رهگذران در بازار دیدند سهیل و قربانیانش درباره چگونگی بساط کردن میوه و ترهبارشان با هم دچار اختلاف شدهاند و ناگهان سهیل در حالی که دو چاقوی بلند در دستانش داشت ابتدا برادر 30 ساله اش بهنام سعید را مورد حمله قرار داد و با وارد آوردن ضربات کارد وی را نقش بر زمین کرد و وقتی پسر عمویش که مجتبی نام داشت برای میانجیگری جلو رفته وی را نیز هدف قرار داده است.
خیلی زود پس از وقوع این دو جنایت، سهیل از سوی مأموران پلیس آگاهی ساری بازداشت شد و پس از بازجویی در دادسرای ساری با صدور قرار مجرمیت، پروندهاش برای محاکمه به دادگاه کیفری استان مازندران فرستاده شد.بهگزارش خبرنگار ما روند رسیدگی به پرونده بهگونهای بود که احتمال صدور حکم قصاص برای این قاتل وجود داشت، قرار شد دوشنبه 25 آذرماه وی برای دفاع از خود در برابر قاضی جنایی بایستد.
ملاقات در زندان
نوعروس که با تماس تلفنی شوهرش به زندان فراخوانده شده بود تا با هم ملاقات حضوری داشته باشند صبح یکشنبه 24 آذرماه، غذایی تهیه کرد و به ملاقات سهیل رفت.
وقتی با اتمام ساعت ملاقات در سلول خصوصی مأمور زندان متوجه شد زن جوان هنوز از اتاق بیرون نیامده است نگران شده و ضرباتی را به در زد. دقایقی بعد مرد زندانی در حالی که پریشان و مضطرب بود در را به روی زندانبان باز کرد و گفت همسرش را کشته است.
بلافاصله همهمهای در زندان به پا شد و مسئولان به همراه پزشکان خود را بالای سر جسد نوعروس رساندند، کار از کار گذشته بود و این زن از سوی شوهر جنایتکارش خفه شده و به کام مرگ فرورفته بود. با مخابره این جنایت به بازپرس ویژه قتل با دستور قضایی جسد به پزشکی قانونی انتقال یافت و همزمان سهیل برای بازجویی و رازگشایی از انگیزهاش در قتل نوعروس در اختیار تیمی از پلیس جنایی قرار گرفت.
گفتوگو با عموی نوعروس
عموی معصومه به شوک گفت: «معصومه بدشانس بود، وی مدتی به عقد مردی معتاد درآمد و زود طلاق گرفت تا این که دوسال قبل سهیل که در همسایگی برادرم خانهای دارد به خواستگاری معصومه آمد، ظاهراً آدم موجهی بود، آنها با هم ازدواج کردند. سهیل در بازار روز دستفروشی میکرد تا اینکه فروردین ماه در جریان درگیری با برادر و پسرعمویش، هر دو را کشته و به زندان افتاد.
معصومه و سهیل خیلی بههم علاقهداشتند و در این مدت که او در زندان بود معصومه مرتب به ملاقاتش میرفت. حتی سهیل 300 متر زمینی که پدرش به او داده بود را به نام معصومه کرده بود.»
این عموی سیاهپوش گفت: گویا خانواده سهیل و خانواده پسرعمویش هنوز درباره ماجرای قتلها رضایت نداده بودند. قرار بود آخرین جلسه دادگاه روز دوشنبه 25 آذر برگزار شود. سهیل روز شنبه به معصومه زنگ زد و خواست یکشنبه به ملاقاتش برود.
معصومه میدانست یکشنبه روز ملاقات نیست چرا که طبق اعلام زندان شنبه و دوشنبه میتوانست به ملاقات برود. به هر صورت سهیل وقت ملاقات خصوصی گرفته بود. معصومه صبح زود غذایی تهیه کرده و به زندان رفت تا قبل از برگزاری آخرین جلسه دادگاه در کنار شوهرش باشد.معمولاً ملاقاتها ساعت 4 عصر به پایان میرسد.
زندانبان وقتی متوجه شده بود با اتمام ساعت ملاقات هنوز زندانی و همسرش از اتاق بیرون نیامدهاند، نگران شده و در زده بود. سهیل در را باز کرده و فقط یک جمله گفته بود «زنم را کشتم.»عموی قربانی حادثه میگوید: میخواهم بپرسم چرا در روزی که اصلاً زمان ملاقات اعلام نشده برای قاتل ملاقات خصوصی گذاشتهاند.
دوم اینکه چرا روند رسیدگی به پرونده را اینقدر طولانی میکنند، اگر زودتر تکلیف این پرونده مشخص میشد برادر من هم وضعیت خود را مشخص میکرد.براساس این گزارش، سهیل وقتی درباره علت ارتکاب به سومین جنایتش از سوی مأموران تحت بازجویی قرار گرفت، حاضر به صحبت در اینباره نشده و تنها قتل را به گردن گرفته است.
جنایت مشابه دیگر
در تاریخ جنایی ایران این دومین باری است که در ملاقاتهای خصوصی زندان زن به دست شوهرش کشته میشود.در جنایتی که 24 آذرماه سال گذشته رخ داد مردی تبهکار که سردسته باند سیندرلا بود 12 سال بعد از محکومیتش وقتی آزاد شد 10 روز بعد برای ملاقات خصوصی با همسرش به زندان رفت چرا که همسرش نیز بهخاطر فروش 20 گرم کراک در بازداشت بود.در این ملاقات مرد 38 ساله که بدبین بود همسر 34 سالهاش را خفه کرد و به قتل رساند.
.: Weblog Themes By Pichak :.